یک بار تو خدا را امتحان کن!

یک بار تو خدا را امتحان کن!             

 

«هر سوزنی که برای غیر خدا زدم به دستم فرو رفت!»

چه بسیار کسانی که گذرشان به خیابان مولوی، خیابان پیرمداری، کوچه شهید منتظری (سیاه ها) افتاد و پایشان همانجا سست شد و مسیر زندگی شان برای همیشه تغییر کرد.

حکایت، حکایت «شیخ رجبعلی» است و زندگی شگفت انگیزش؛ خیاطی با قبا و ردایی ساده که بسیاری را واله صفات خود کرد.

 

شیخ رجبعلی نکوگویان در سال ۱۲۶۲ هـ.ش در تهران متولد شد. پدرش مشهدی باقر کارگری ساده بود، بزرگتر که شد، برای اداره زندگی خود، خیاطی را انتخاب کرد و به همین دلیل به «شیخ رجبعلی خیاط» معروف شد، محل کارش در یکی از اطاق های منزل بود که چرخش را رو به قبله گذاشته و کار می کرد.

 

شیخ در گرفتن اجرت برای کار خیاطی بسیار با انصاف بود و به همان اندازه ای که کار می کرد، مزد می گرفت، اگر کسی می خواست اجرت بیشتری بدهد، قبول نمی کرد، ولی اجرت کارش را بنا به دستور اسلام با مشتری تمام می کرد و اگر پس از انجام کار می دید کمتر از مقداری که پیش بینی کرده بود کار انجام داده، مبلغی را که گرفته بود به مشتری پس می داده یکی از مشتریان شیخ نقل می کند: «شلواری بردم بدوزد، گفتم چقدر باید بدهم؟ گفت ده تومان، همان وقت اجرت او را دادم، موقعی که برای تحویل گرفتن لباس رفتم، دیدم که دو تومان روی آن گذاشت و گفت: «اجرتش شد هشت تومان»

 

او، اگر نظر کند...

حضرت آیت الله میلانی می فرمود: «به شیخ عنایتی شده و آن به خاطر کف نفسی بوده که در ایام جوانی به عمل آورده است.» قضیه داستانی شبیه داستان یوسف و زلیخا است که شیخ برای وی نقل کرده : «در ایام جوانی دختری رعنا و زیبا از بستگان، دلباخته من شد و سرانجام در خانه ای خلوت مرا به دام انداخت، با خودم گفتم: «رجبعلی! خدا می تواند تو را خیلی امتحان کند بیا یک بار تو خدا را امتحان کن! و از این حرام آماده و لذتبخش به خاطر خدا صرف نظر کن. سپس به خداوند عرضه داشتم، خدایا من این گناه را برای تو ترک می کنم، تو هم مرا برای خود تربیت کن!» این مسئله چشم دل رجبعلی را گشود و به او دیده برزخی عنایت شد. چنانکه خودش می گفت: «روزی از چهارراه مولوی و از مسیر خیابان سیروس به چهارراه گلوبندک رفتم و برگشتم، فقط یک چهره آدم دیدم!»

 

شیخ رجبعلی از دانستی های رسمی حوزه  و دانشگاه بی بهره بود ولی محضر برخی از بزرگان چون آیت الله شاه آبادی، آیت الله میرزامحمدتقی  بافقی، آیت الله میرزا جمال اصفهانی را درک کرد و از درس های دو عالم بزرگوار آقا سید علی مفسر و سیدعلی غروی بهره برد در نتیجه همین تحصیلات غیررسمی با قرآن کریم و احادیث اسلامی آشنا شد و در مجالسی که بر پا می کرد معانی لطیفی از قرآن ارائه می کرد که دیگران کمتر به آن توجه داشتند.

 

بگو برای خدا چه داری؟

شیخ رجبعلی راه سیر و سلوک عرفانی را در چهار چیز می دانست:

گدایی در خانه خدا، توسل به ائمه اطهار علیهم السلام، احسان به خلق، کسب اخلاق الهی. او می گفت اگر کسی به احکام اسلام عمل کند، به همه کمالات و مقامات معنوی دست خواهد یافت. از صوفیان روی گردان بود و در هر کار در جست وجوی رضای خدا بود.

 

یکی از فرزندان شیخ نقل می کند که: «با پدرم به کوه «بی بی شهربانو» رفته بودیم، در بین راه اتفاقاً به شخصی اهل ریاضت برخوردیم، وی ادعاهایی داشت، پدرم به او گفت: «حاصل ریاضت های تو بالاخره چیست؟»

آن شخص با شنیدن این سخن، خم شد و از روی زمین قطعه سنگی را برداشت و آن را تبدیل به گلابی کرد و به پدرم تعارف کرد و گفت: «بفرمایید میل کنید!»

پدرم فرمود: «خوب! این کار را برای من کردی بگو ببینم برای خدا چه داری و چه کرده ای؟» مرتاض با شنیدن این سخن به گریه افتاد.»

 

بسیاری از مریدان و آشنایان برای رفع گرفتاری به خدمتش می رسیدند و چاره جویی می کردند روزی مرحوم مرشد چلوئی معروف خدمت جناب شیخ رسید و از کسادی بازار گله کرد و گفت: داداش! این چه وضعی است که ما گرفتار آن شدیم؟ دیر زمانی وضع ما خیلی خوب بود روزی سه چهار دیگ چلو می فروختیم و مشتری ها فراوان بودند، اما یکباره اوضاع زیر و رو شده مشتری ها یکی یکی پس رفتند، کارها از سکه افتاده و اکنون روزی یک دیگ هم مصرف نمی شود...؟ شیخ تأملی کرد و فرمود: «تقصیر خودت است که مشتری ها را رد می کنی!»

مرشد گفت: من کسی را رد نکرده ام، حتی از بچه ها هم پذیرایی می کنم و نصف کباب به آنها می دهم.

شیخ فرمود: «آن سید چه کسی بود که سه روز غذای نسیه خورده بود، بار آخر او را هل دادی و از در مغازه بیرون کردی؟!» مرشد سراسیمه از نزد شیخ بیرون آمد و شتابان در پی آن سید راه افتاد، او را یافت و از او پوزش خواست و پس از آن تابلویی بر در مغازه اش نصب کرد و روی آن نوشت:

«نسیه داده می شود، حتی به شما، وجه دستی به اندازه وسعمان پرداخت می شود.»

 

آنچه خوبان همه دارند...

جناب شیخ بسیار مهربان، خوش رو، کم حرف متین و مؤدب بود و همیشه دو زانو می نشست خیلی آرامش داشت، اغلب خنده رو بود و به ندرت عصبانی می شد. هر چه می دید خدا بود، اول و آخر کلامش خدا بود و از خصوصیات بارز ایشان انتظار برای فرج حضرت ولی عصر(عج) بود: فرزند شیخ می گوید: «یکی از اُمرای ارتش که به شیخ ارادت می ورزید به من گفت: می دانی چرا من پدرت را دوست دارم؟ وقتی برای اولین بار خدمتش رسیدم، نزدیک در اتاق نشسته بود، سلام کردم، گفت: «برو بنشین»، رفتم نشستم، نابینایی از راه رسید، شیخ تمام قد از جا برخاست، با احترام او را در آغوش کشید و بوسید و کنار خود نشاند من نگاه  کردم که در خانه او چه می گذرد، تا اینکه مرد نابینا از جا برخاست تا برود، شیخ کفش او را جلو پایش جفت کرد، ده تومان هم به او داد و رفت! ولی هنگامی که من خواستم خداحافظی کنم از جا برنخاست و همان طور که نشسته بود گفت خداحافظ. برای پدرت مهم نبود که فلانی امیر ارتش است یا وکیل و وزیر.»

 

رحلت

جناب شیخ بعد از سال ها خدمت در مکتب اهل بیت عصمت و طهارت در سن هفتاد و نه سالگی در بیست و دوم شهریور سال یکهزار و سیصد و چهل هجری شمسی در تهران دیده فرو بست و در قبرستان ابن بابویه شهرری به خاک سپرده شد.

 

پس از درگذشت آن بزرگوار، منزلش به فروش رسید، اما پانزده سال بعد به همت یکی از خیرین خریداری شد و دوباره به خانواده آن مرحوم داده شد و اکنون به حسینیه تبدیل شده است و در آن محل به مناسبت های مختلف مراسم مذهبی برگزار می شود.

 

/ 0 نظر / 52 بازدید